فرامرز و سمیرا
×××× در ازل پرتو عشقت ز تجلي دم زد××××× عشق پيدا شدو آتش به همه عالم زد××××
خبرت هست که بی روی توآرامم نیست طاقت باز فراق این همه ایامم نیست؟؟؟!!! همچو نور از چشمـم رفتی و نمی آیی بی تو دیده ی جـان را بسته ام ز بینایی تا زمن شدی غافل سرزدم به هر محفل بی تو عاقبـت کارم می کشد به رسوایی از دو رنگی یاران وز فریـب عیّـاران دیدم و چـه ها دیدم یک به یک تماشایی آفتـاب را دیـدم هفـت رنگ و فهمـیدم اینکه نیـست یکرنگی زیـر چرخ مینایی حال من اگر خواهی لاله دارد آگـاهی زانکه جان او سوزد همچو من ز تنهایی گر دعا کنم شـاید خواهم ایـنکه افـزاید در تو آن جفا کیشی در من این شکیـبایی دانم اینکه ازدوری خسته ایّ و رنجوری سیـنه کـرده ام بـا لیـن تـا دمـی بیـاسایـی دم به دم لـب سیمین پرسـد از خیـالت این بیـنم آنـکه بـاز آیی؟ بیـنم آنـکه بـاز آیـی؟
| Design By : Night Skin |

